nasim | مهر ۱۳۹۸

nasim | مهر ۱۳۹۸,nasim

محبوب من💞

Image may contain: one or more people, plant, flower and outdoor

محبوبِ من!
امان از عشقِ بزرگ و دلِ کوچک...

#محمد_صالح_علاء

[ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۷/۳۰ ] [ ۵:۲۵ ب.ظ ] [ nasim ] [ ]

عشق من !!!

‌‌
از خودم برایت بگویم؟
از خانه، از خیابان،
شهر، صدای پایِ ما، شب؟
از کجا برایت بگویم
عشق من!
جایی که تو نیستی، گفتن دارد؟

#عشقی که دلش نمیخواد بیاداااااااااا

[ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۷/۳۰ ] [ ۱۱:۱۴ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

حرف دل


    دوست داشتن، هیچ‌وقت "زورکی نبوده و نیست"

    نمی‌توانی با مهربانی‌ات کسی‌را مدیونِ
    خودت کنی که دوستت داشته ‌باشد

    دوست داشتنی کـه از روی "دِین و تشکر" باشد دوست داشتن نیست ‌
    اصلا نمی‌توانی کسی‌را مجبور کنی

    تپش قلبش را با حرارتِ دست‌های تو تنظیم کند
    کـه در شلوغیِ شهر یک باره "به یادت بیفتد" و دلش قنج برود! ‌
    من این را خوب فهمیده‌ام

    دوست داشتن منطق نمی‌شناسد و عشق، دلیل
    اگر کـه روزی فهمیدی، پُشت دوستت دارم‌های رابطه‌ات دلیل است، منطق است، دِین و انجام وظیفه است! ‌


    دکمه لق پیراهن که با چنگ
    و دندان می‌ایستد، نباش...
    ‌ فقط همین ‌

    [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۲۸ ] [ ۱۱:۵۲ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

    نصیحت با دل خود

    •  

    Image may contain: one or more people, shoes and outdoor

     

    •  

      #عشق
      دیشب یه استوری تو مخاطبا خواهرم دیدم که تصور کن فقط یک جمله میتونی بگی و بعد از اون دیگه هیچوقت نمیتونی حرف بزنی؛ چی و به کی میگی؟!
      نود درصد از ابراز علاقه های خاک خوردشون گفتند...
      یاد یه متن از عباس کیارستمی افتادم که میگه:
      بسیاری عاشق،بسیاری معشوق
      عاشق و معشوق، انگشت شماری...
    • شروع کردم با خودم آروم حرف زدن و بحث کردن
      به قول شهرزاد:
      اگه دوسش دارین حفظش کنید با چنگ و دندون، چون زمان که میگذره هیچی سخت تر از از دست دادن کسی نیست که برای از دست ندادنش باید با جون و دل میجنگیدین...
      نمیخوام پر حرفی کنم...
        [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۲۸ ] [ ۱۰:۱۳ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

        سادگی از منه

         

        غالباً در هر تصادف،می رود چیزی زِ دست         لحظه ی برخورد چَشمت با نگاهم دِل برفت...

        [ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۲۵ ] [ ۴:۵۶ ب.ظ ] [ nasim ] [ ]

        💕 💕 💕

        Image may contain: one or more people, people standing, tree, outdoor and nature

         

        • ‌‌
          گاهی میخواهی خوب باشی
          اصلا بی خیالِ این دنیا و آدمهایش
          شاد باش، بخند
          اگرچه آرام اما همین لبخند هم کافیست
          میدانی که یک لبخند می ارزد به کل این غمها؟

         

        • دیروز چند ساعتی وقت اضافه داشتم و تونستم یه دستی به سر و صورت این دفتر بکشم جارو کنم ،گرد بگیرم، ولی فرصت نمیشه شیشه هارو تمیز کنم و اونا رو هم برق بندازم. و کارام تموم شد و چند تا مراجعه کننده آمدن و رفتن و منم کارهاشون و راه انداختم تا اینکه ارباب رجوعی آمد و پول خورد نداشتم رفتم از بابا پول خورد بگیرم تو راهرو شرکت با 2 تا خانم برخورد کردم و سلام و احوال پرسی کردم و رفتم پیش بابا که بهش بگم خورد بده ،دیدم این خانمه زل زده به من و رفت و آمد منو کنترل میکنه تعجب کردم !!! تو دلم گفتم حالا من هی میگم بفرمائید بالا تا برسم خدمتتون وایسادن تو کوچه .پول خورد رسید و منم باقی پول ارباب رجوع و دادم و خداحافظی کردم و خواستم بیام بالا دیدم هنوز اون خانم مسن تره وایساده تو راه رو ،و بهشون گفتم بفرمائید بالا در خدمتم بعدش گفتم :خوب خانم سلیمانی با مادرش آمده و شاید پاش درد بگیره نتونه از پله بالا بیاد آمدم بالا دیدم خانم سلیمانی گفت پس خانمه کوووووو گفتم :پائینه مادرتون. گفت: نیومد بالا؟ گفتم نه .رفت دنبالشو آمدن بالا نشستن خانم سلیمانی شرایط کار اون فرصت شغلی و پرسید و منم بهش گفتم و سر سرویس باهم توافق پیدا نکردیم و نشد .دیدم گفت خانم .... ایشون برا امر خیر رسیدن و منم که شوکه، من فک میکردم مادرشه و هزار خیال تو سرم بود جز خواستگار باشه همسایه خانم سلیمانی بود . خانم سلیمانی رفته بود تعریف کرده بود ایشونم دو تا پسر مجرد داشتن آمده بودن برا امر خیر ...خلاصه صحبتهایی مادره از این قرار بود که من دو تا پسر دارم مجرد یکیشون مذهبی یکیشون اهل شوخی و خنده و .... ولی نه اهل دود نه اهل مواد حتی چایی هم نمیخورن سرم که به زیر انداخته بودم بالا آوردم نگاه مادره کردم گفت حالا هر کدوم و تو بخوای همون میرسه خدمتت !!! یه نگاه به خانم سلیمانی انداختم و گفتم خانم سلیمانی قبلا از من پرسیدن مجردی یا متاهل منم جواب دادم مجرد ولی واقعا فعلا شرایط ازدواج ندارم . مادره پرید تو صحبتمم که اول ببینشون بعد بگوو شاید پسندیدی!! تو دلم گفتم: زمونه همه چیش عوض شده بود ولی فک نمیکردم رسم و رسوماتم عوض شده باشه، تو دلم شروع کردم با خودم حرف زدن که مگه کفشه که من دوتایی رو ببینم و یکی انتخاب کنم. زمان قدیم فرق داشت 1 دختر و میدیدن برا پسر بزرگتر که مجرد بود و توان ازدواج داشت الان 1 دختر و برا از اولین پسر مجردشون در نظر میگیرن تا کوچیکه!!! حالا هر کدوم و تو عشقت کشید یا هر کدوم از اونا عشقشون کشید و تو رو مث بلوز تنشون انتخاب کردن و براشون مناسب تر بودی خواستگاریت میکنن. از اینکه دوباره حرفشو تکرار کرد همه تنم داغ شد و با خودم گفتم خاک بر سرت که تو این دوره زمون به دنیا آمدی و اصلا طرز برخورد با 1 دختر و نمیدونن ...
        • آره میدونم همه حرفا مادر پسرا از خوبیه پسراشونه .داشت تعریف میکرد که میگفت: 4 تا پسرش موبایل فروشی دارن و توان مالی عال ولی من واقعا نمیتونم خودمو کوچیک کنم که یا برا این پسر انتخاب بشم یا کوچیکه !!!
        • مگه اسباب بازی فروشیه !!!!!! دیروز حرفمو به بابا میزنم میگم جواب من نه خواهرام میزنن تو حرفم میگن باز این مث هدهد گفت نه دختر بزار ببینی بعد هی نزن تو بخت خودت،نگاه نافذ میندازم تو صورتش میگم این چه بختیه که تو رو برا دوتا داداش خواستگاری کنن ؟؟؟؟؟؟این خواستگاریه ؟؟؟؟؟؟؟اگه قراره اینطوری ازدواج کنم همون به شب ازدواج نرسم و بمیرم که بهتره .مامانم داد میزنه میگه زهر مار با حرف زدنت دختر دم بخت به خودش نفرین نمیکنه که یهو مرغ آمین تو راه باشه و بشنوه .من تو رو بزرگ کردم عروست کنم نه مرگت و ببینم دیگه نمیخاد راجبش بحث کنید دلش راضی نیست ولش کنید .امروز آمدم دفتر و بعد یکی دو ساعت 1 آقا آمد دفتر و پرسید برا سند آمدم گفتن بیام اینجا گفتم کارای سند به ما ربطی نداره ما هر کسی فرصت شغلی بخواد میاد اینجا شما باید برین اداره ثبت یا دفتر اسناد رسمی پسره خنده اش گرفت دو زاریم افتاد که دیروز مادره آمد الان این پسر شوخه است که آمده و دیگه محل ندادم و اونم خداحافظی کرد امیدوارم دیگه ادامه نداشته باشه خواستگاریش و اون از من خوشش نیومده باشه دلم پره از زمین و زمان از فلک و خدا ....چرا واقعا اینطوریه که داره پیش میااااااااااااااد پسری دختری و میخواد نمیشه ،دختری پسری و میخواد  انگار کوره نمیبینه !!!!تعجبم!!! از هرچی بدت میاد سرت میاد .ولی از هر چی خوشت میاد طلسم میشه ....بیخیال کلی حرف زدم و خودگوبی کردم دلم تنگه بیشتر از اون چیزی که فک کنم
        [ چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۲۴ ] [ ۱۰:۳۵ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

        😍💙

        •  

        Image may contain: one or more people and closeup

        •  

                 کاش همه ی زن ها مردی را داشتند که عاشقشان بود ...
                 مردی که حرف هایشان را می فهمید...
                 ظرافتشان را به جان می خرید...
                 و روزانه چند وعده ؛
                 از زیبایی و خاص بودنشان تعریف می کرد...
                 و کاش مردها ؛
                 زنی را کنارشان داشتند که عاشقش بودند...
                 که به آنها تکیه می کرد ... و قبولشان می داشت ... آن وقت جهانمان پر می‌شد از زنانی                    که پیر نمی شدند ،
                 مردانی که سیگار نمی کشیدند ،
                 و کودکانی ؛
                 که انسان های سالمی می شدند...

        [ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۷/۲۳ ] [ ۱۰:۲۴ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

        22 پاییز

         

        •  

          حتما این پاییز هم مثل همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از تنهایی و خاطرات آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پ یک نقطه کم، دانشگاه ها پر از دانشجوهای ترم اولی میشود که خیال میکنند عشق جایی در حوالی صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتما رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتما دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتما من دوباره لای تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطرات مدرسه را مثل کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطرات روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانی کیکرز ، چند کتاب تازه به کتابخانه ام اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان قصه میسازم...
          حتما این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را توی دست های بزرگت میگیری و من آهنگ خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولدمن چندِ پاییزه"حالا شما بخونیدچند خرداده
          حتما ما جایی در میان این روزهای تکراری
          دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...     

         

        •   نه غمی نه غمگساری                     چه غریب مانده ای ای دل !

                   به فاصله بینمان بگو لطفا کوتاه بیاید

         

        امروز بعد 1 سال  و چند ماه تمام ،دوستی که واقعا من شیفته اخلاقش بودم و تو این چند وقت هر موقع میرفتم وبش نمیتونستم براش کامنت بزارم حتی تولد امسالم که میخواستم تبریک بهش بگم نشد و منم نتونستم تبریک بگم بهش!!! الان تبریک میگم با کلی تاخیر از تیر تا الان .دیروز کامنت گذاشته بوده برام و نبودش الان دوباره اسم وبش و دیدم کلی ذوق کردم خوشحالم که سالمه خوشحالم که هست !!! ممنونم سر زدی

         

          [ دوشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۲۲ ] [ ۹:۲۸ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

          نسیم دلتنگ

          چند روزیه فکرم مشغوله و صدای مغزم بلند بلند !!!

          دل مشغولی زیاد ولی کارام همه نصف و نیمه ،تنها،دلتنگ،کلافه،خسته درد !!!خسته کار پشت سرهم،یکنواختی بدتر ازهمه و مشتریایی که من واقعا موندم چطوری دارن 1 زندگی و اداره میکنن لطفا به کسی بر نخوره و منم واقعا دختر نفهمی نیستم که بخوام کسی و خدایی نکرده مسخره کنم ولی موندم تو کار خدا چرا وقتی تو 1 حرفی و میزنی بعضیا اصلا متوجه حرف تو نمیشن من فک میکنم باید زبان مادری و زبان فارسی و فرآموش کنم و دنبال 1 زبون دیگه بگردم که هر کی میاد من 100 بار 1 حرف و براش تکرار میکنم بعد بره کار خودشو انجام بده بخدااااااااااااا خسته کننده است توان آدم حدی داره !!من دختر آرومیم تا با آرومی باهام رفتار بشه بخوان غد بازی در بیارن و کری بخونن از اونا بدترم .خسیسم نیستم ولی تو کتم نمیره باج بدم 1 ارباب رجوع دارم کلافه ام کرده همیشه ام پرونده هاشو میاره اینجا و من انجام بدم .منم انجام میدم چون کارو پیش نبرم باید بره اصفهان ولی توقع ام ندارم من که دارم کارو انجام میدم با جون و دل همیشه تو بیای و از سر و ته حساب بزنی و همش تخفیف ... تخفیف حلاله ولی تا حدی که دو طرف راضی باشن خلاصه سرتون و درد آوردم امروز مام این آقا خراب کرد و حالمون و گرفت !!!!!!!!!!

          رفتم اینستا و هادی و دیدم شاید دلم باز بشه ولی نشد (دلتنگ یار بدترین درد) کاش میشد برم بهش بگم بابا لامصب من واقعا دوست دارم حیففففففففففففففففففففففففف

          اینقد بی حوصله ام که 1 هفته فقط فیلم دانلود میکنم و حتی پای فیلمم حواسم پرته

          ‌‌
          توی یک شب دلگیر هیچی بیشتر از خوندن یک کتاب خوب آدم‌رو آروم نمی‌کنه !
          نه تماشای فیلم و نه گوش دادن به موسیقی. بخوابی و بخونی و بیخیال عالم و آدم و دنیا بشی ... #ماریو_بارگاس_یوسا

          ولی خوابمم نمیبره اینقد زحمت کشیدم تا چند کیلو اضافه کنم همه زحماتم بر باد رفت باز دارم لاغر میشم و هوش و هواس ندارم واقعا 1 راهی باید باشه تا دوباره برگردم به چند ماه قبلم که خوب میخوابیدم فکرنداشتم   

          #شوق دیدن یار #دلتنگ #بی حوصله

          [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۲۱ ] [ ۱۱:۲۶ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

          جواب

          سلام به همه دوستانی که منو فرآموش نکردن و ببخشید دیگه مث قبل نمیتونم هر موقع و هر ساعت بیام نت و باهاتون وقت بگذرونم و ببینمتون و حالتون و بپرسم !!!

          اول از همه زیارتت قبول باشه سعید جان .من امسال واقعا جور نشد برم نه پولش نه اینکه میتونم وسط این کارا بلاتکلیف برم .خوش ب سعادتت . ممنونم بابت دعاهات لطف کردی عزیزم

          دوم ممنونم صندلی شماره 18 عزیزم همیشه به یادتم دلم برا نوشته هات و برنامه هات تنگ شده ولی نمیتونم وبلاگ و باز کنم و برات کامنت بزارم نمیخوام خانواده ام بفهمن که وبی دارم و این دلخوشی و ازم بگیرن نه اینکه خلافی کرده باشن ولی موافق نیستن که دختر وب و نت گردی داشته باشه منم بخاطر همین نمیخوام بدونن که من وب دارم !!! بابت همه چی ممنونم

          از همه دوستانی که آمدن وب و سر زدن آدرس گذاشتن ممنونم سر فرصت بهتون سر میزنم

          ازتون میخوام دعا کنید برام و بتونم انتخاب درست کنم .ممنونم از همگی

          به امید دیدار

           

          [ چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۱۷ ] [ ۵:۳ ب.ظ ] [ nasim ] [ ]

          واقعا دلم تنگه برا همه چی !!!

          ‌‌
          مثلِ خرمالو‌های رسیده حیاطِ مادربزرگ
          مثلِ عطرِ دارچینِ چای‌‌های عصرانه
          مثلِ بارانِ پاییز، مِثل عود
          مثلِ انارِ دانه‌دانه با گلپر
          مثلِ موسیقیِ خش‌خشِ برگ‌ها
          مثلِ نوشتنِ آخرین خطِ مشق‌های دوران کودکی
          مثلِ عید، مِثلِ آب ‌بازی
          چیز‌های خوب ساده اند
          و تنها شنیدنِ اسمشان کافیست
          تا خوب شود حالِ دلت...
          نبودشان زندگی را متوقف نمی‌کند
          امّا زندگانی را تلخ خواهد کرد
          درست مِثل تو...

          #دلتنگ #تنها #بلا تکلیف #دلتنگ یار #بی خبر

          [ چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۱۷ ] [ ۴:۵۶ ب.ظ ] [ nasim ] [ ]

          دوس داشتن یواشکی


          می گویند همه جای دنیا، آدم هایی هستند که یکی را یواشکی دوست دارند. یواشکی به این معنی که به خودش نمی گویند یا مثلا مستقیما نمی گویند. برای پنهان کردن علاقه شان دلایل شخصی خودشان را دارند. از دور می نشینند به تماشای معشوقشان و گاهی با عناوین دیگری به او نزدیک می شوند.

          همیشه تصور می کردم که دلم می خواهد اگر کسی یواشکی دوستم دارد، یک روز بیاید و به من بگوید. یا لااقل خودم متوجه اش شوم. دلم می خواست از تمام عشق هایی که در کره ی زمین متعلق به من است مطلع باشم و از ذره ذره اش لذت ببرم. دلم می خواست بدانم چه کسی یواشکی مدت ها مرا زیر نظر گرفته، سعی در شناختن و خوشحال کردنم داشته، یک جاهایی، یک وقت هایی، بدون این که خودم بدانم هوایم را داشته یا دقایقی قبل از خواب به من فکر کرده!

          دوست داشتن های یواشکی لذت بخش است. آدم نباید آرزو کند که این یواشکی ها آشکار شوند. اگر آشکار شوند، خراب خواهند شد! یا معشوق دست رد به سینه اش می زند، یا سرد می شود، یا... اگر هم قبولش کند و عشق دو طرفه ای حاصل شود، اگر عاشقِ یواشکی، معشوقش را بشناسد، ویژگی هایش را بداند، اخلاقش دستش بیاید، شاید آن زمان بفهمد که این فرد با تصوراتش فرق دارد. شاید او دیگر همان بُتِ بی نقصی که شب و روز در حال پرستشش بود نباشد. شاید این معشوق، ویژگی های باب میلش را نداشته باشد! آن موقع است که این علاقه سرد می شود... شاید حتی به مرور زمان از بین برود! به خاطر همین است که می گویم هر آدمی نیاز دارد که یک نفر یواشکی، بدون این که همه چیز را راجع بهش بداند، مثل یک موجود بی نقص دوستش داشته باشد. این دوست داشته شدن های یواشکی، عجیب لذت بخش است...
          ‌#دوس داشتن یواشکی #یار

          [ شنبه ۱۳۹۸/۰۷/۱۳ ] [ ۹:۱۲ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

          رفع دلتنگی

          2 روزه کامپیوتر و زیر و رو کردم که فقط 1 اساسنامه پیدا کنم برا هادی که ازم خواسته بود !!!

          پیدا کردم ولی برا موسسه خیریه بود و نمیدونم اصلا به دردش میخوره یانه ؟دیروز رفتم اداره ثبت هم پرونده داشتم نشونشون بدم و هم برا هادی سوال کنم؟ پرونده خودم و که نشون دادم و گفتن مشکلی ندار ه میشه ثبت بشه و برا هادیم که از مسئولش پرسیدم گفت بهتره ثبت نکنه و منم بهش پیام دادم که من پیش مسئول ثبتم اگه سوالی دارین زنگ بزنم بهتون که باهاشون بتونید صحبت کنیدو وسوالاتون و بپرسید و گفت بله دستور بدین منم زنگ زدم و گوشی و دادم مسئولش که باهاش حرف بزنه ولی متاسفانه برخوردشون جوریه که اصلا نمیشه سوال کنی چون سطح سوادشون پائینه واقعا 4 تا سوال میپرسی جواب سر بالا میدن که تو دیگه سوال نکنی هادیم سوال دوم و که پرسید مسئولش گفت نمیدونم هادی گفت ممنونم و خداحافظی گرفت منم زدم بیرون و تو راه برگشت بودم هادی تماس گرفت و تشکر کرد بابت اینکه به زحمت افتادین !!!در اصل برا من زحمت نبود واقعا دوس دارم هم خودم یاد بگیرم و هم بتونم کمک کنم به کسی

          بعد چند دقیقه راجب پروژه و حرف کار خداحافظی کردیم قرار شدبیاد که من بتونم اساسنامه ها رو بهش بدم ولی این دو روز نیومد اصلا نمیدونم اساسنامه من بدردش میخوره یا نه ؟

          دلتنگیم رفع شد صداشو شنیدم

          راستی محل کار دوربین نصب کردن و دلم نمیخواد خدایی نکرده 1 روز به خاطر مسائلی بیان مرور کنن دوربین و بفهمن من وبلاگ دارم من وبلاگمو خیلی دوس دارم نمیخوام به خاطر اشتباهی مث گوشیم از دستش بدم

          ببخشید دوستان اگه نشد بیام و بهتون سر بزنم

          شاید کم بیام نت و وبلاگ و اینستا رو بگردم دوس ندارم کنج دنجمو از دست بدم و دوس دارم تا زنده ام وبلاگم و داشته باشم خوشی هام غم هام وکارهام و ... رو یادداشت کنم!!!

          از الان بهتون بگم دوستتون دارم اگه نشد که بهتون سر بزنم ببخشید نمیخوام فکر کنید فرآموشتون کردم نمیخوام اگه روزی دوربین و بزرگ کردن تصویرش کنج خلوتم لووووووووو بره و بی وب بشم

          برام کلی دعا کنید .ممنونم این چند وقت تحملم کردین و ببخشید اگه خواسته و ناخواسته ناراحتتون کردم

          این آهنگ و از طف خودم به اون و از طرف اون به خودم تقدیم میکنم

          #دلتنگتون #نسیم #یاد یار


          رز موزیک


           

          [ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۹ ] [ ۱۲:۲۹ ب.ظ ] [ nasim ] [ ]

          تلنگر

          گفته بودم چند روزه کلی دلم بی طاقت شده بود و خیلی دلتنگش بودم بین خودمون بمونه تو یواشکی های خودم بعضی وقتا خدارو قسم میدادم  یا برا شرکتی که من براش ثبت کردم ایرادی بگیرن یا به خاطر یه اتفاقی زنگ بزنه و بهونه باشه برا یه دیقه صداش و شنیدن و کمی دلتنگی رفع شدن حتی دیشبم اوستا کریم و قسم دادم به جون خودش که همه ما بنده هاش هر روز معجزه هاش و میبینیم ولی درک نمیکنیم !!

          امروز بعد کلی وقت وسط جارو پاروکردن دفتر تلفن زنگ خورد اصلا نگا شماره نکردم برداشتم دیدم یکی گرم داره حال و احوالپرسی میکنه باورتون میشه نشناختمش تا اینکه تو گوشم اون حس لبخندی که همیشه موقع حرف زدن تو صدا هادی هست پیچید فک کنم متوجه شد نشناختمش و  گفت خانم .... منم آقای .... گفتم بله آقای .... در خدمتم !!! تعریف کرد که برا چی تماس گرفته موضوع از این قرار بود که هادی با چند نفری مث ما خانمها که هر ماه 1 مبلغی و کنار میزاریم و قرعه کشی میکنیم و هر ماه قرعه ب نام یکی میفته و پول برا اون میشه ولی اینا مث ما خانمها نبودن ما سود دهی دیگه نداره یعنی همون مبلغی و که میزاریم همونم برداشت میکنیم ولی اینا به گفته هادی هم وام میدن هم سود دهی داره و گفت میخواد ازم راهنمایی بگیره و منم گفتم میتونین مث موسسه های خیریه اقدام کنید که رسمیت داشته باشه اما بعداز قطع کردن گوشی ا دوتا از همکارام برا ثبت شرکت پرسیدم اداره که گفت همچین چیزی و مجوز نمیدن و مسئولیتش بالاست ولی از اداره ثبت هر چی زنگ زدم جوابی ندادن فردا صبح خودم کار دارم براش میپرسمممممممم !!!امیدوارم راهنمایی اشتباهی نکنم که براش بد بشه و به ضرر هادی بشه . خواستم الان بهش پیام بدم براش اون کاری که گفته رو پیدا کردم ولی الان پشیمون شدم و اس و پاک کردم بزار بیاد دفتر بهتره هم همین جا مطالعه کنن هم برم بپرسم و خیال منم راحت باشه 1 بار اشتباهی راهنماییش نکنم و بنده خدا گرفتار بشه .

          از 1 دوستی ممنونم خیلی ممنونم که اسم من و کنار هادی صدا کرد وخوشحالم واقعا بهترین سوپرایز این چند وقت



          دانلود آهنگ

          #معجزه#مرغ آمین #تلنگر#سوپرایز#دلخوشی های کوچک #عطر حضور

          #تو را ب جان جان قسم فقط بمان

          [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۷ ] [ ۴:۴۸ ب.ظ ] [ nasim ] [ ]

          خلوت نسیم

            دیشب وسط کلی خاطره و خاطره بازی و مرور سکانسهای اتفاق افتاده ذهنم باهاش صحبت کردم و کلی دلبری کردم کلی حرف زدم و کلی شنیدم !!!حواسم بود بغض نکنم و دوباره از دلتنگی نگم غرغر نکنم و خسته اش نکنم.

            توی قاب پنجره اتاق تو دل سیاهی شب که گهگاهی یه ستاره نورش کم و زیاد میشد و چشمک میزد و با یه لبخند ملیح یا حرف اون و تائید میکرد یا حرفهای منو باهاش دردو دل کردم و زیر لب تو گوشش یواشکی زمزمه کردم ‌‌

            میگم: پاییز اگه خواننده بود صداش عین صدای بنان بود
            وقتی که با اوجِ غمِ توو صداش میگه
            "ای الهه ی ناز
            با غم من بساز..."
            میگه: چقدر ملتمسانه و غریبانه
            میگم: یا اگه میخواست دکلمه بخونه صداش عین صدای خسرو شکیبایی بود.
            اونجا که با یه طعنه تلخی میگه
            "حال همه ما خوب است
            اما تو باور نکن"
            میگه: چقدر صبور و دلتنگ
            میگم: پاییز اگه دختر بود میشد آنه شرلی...
            اینبار اون میپره وسط کلامم و میگه: وقتی با موهای قرمز_نارنجی بافته شدش، لا به لای تکرار غریبانه روزهاش حقیقت رو جست و جو میکنه
            لبخند میزنم و لبخند میزنه
            میگم پاییز اگه شاعر بود حتما میشد هوشنگ ابتهاج
            که با یه حال دیوونه ای میگه
            "چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی"
            میگه: چقدر اسیر، عاشقانه اما تلخ
            میگم: پاییز اگه نقاش بود حتما میشد ونگوگِ بدون گوش
            گوشی که یه هدیه خاص بود به راشل
            هیجان زده میگه: چقدر خاص و دیوونه
            میگم: آره جونم... خلاصه که پاییز یه آدم ترک شده و تنهاست که هنوزم مهربونه
            میگه: مگه آدمای تنها مهربون نیستن؟
            میگم: چرا خب هستن... تو میدونی چقدر سخته یه طرفه  مهربون باشی؟
            ببین موهامو سفید شدن
            میگه: یعنی تو هم یه طرفه عاشقی؟
            میگم: راستی پاییز اگه نویسنده بود حتما میشد من،
            وقتی که ذره ذره وجودمو می دمم توو کلمه ها تا بشه عمیق تر نفس کشید... همینطور که دراز کشیدیم و باهم حرف میزنیم و از اتاق تاریک ته سوی نور امید ستاره هارو میبینیم دستشو میزار زیر سرش و میچرخه سمت منو ، زل میزنه به صورت من که دارم با کلی حسرت دلتنگی تو خیالم حرف میزنم باهاش و با یاد اون و خیالش از زبون هادی مغزم بهم میگه: چقدر پاییز وار تنهایی... و منم که دراز کشیدم و همه بدنم و میچرخونم سمتش و میفتم رو دست راستم و به پهلو راست میخوابم به یاد چشماش نگاه روبه روم میکنم و چشمام و میبندم شاید تو خوابم بیاد و از دلتنگیم کمی کم بشه .

            #خلوت نسیم #هادی عزیز

            [ شنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۶ ] [ ۹:۳۲ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

            شکه !!!


            رفتم پای سیستم و تلگرام و وصل کردم که برا کارجوای دفتر بنویسم فرصت شغلی جدیدو که اگه ان شاالله نیرو پیدا شد بفرستیم سر کار آگهی و نوشتم و تو کانال دفتر اعلام کردم برا همکار دفتر روزنامه هم نوشتم که داخل روزنامه هم همکارم برام تبلیغ کنه و رفتم از سر عادت مث همیشه پروفایل هادی و باز کنم و عکسشو ببینم 1 دفعه دیدم عکس عوض کرده لود شد و دیدیدم این متن و با  عکس گذاشته

            بسم الله الرحمن الرحیم  وبَشِّرِ الصَّابِرينَ الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ أُولئِکَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ صدق الله العلی و العظیم

            شکه شدم و واقعا بدنم میلرزه 1 دفعه یعنی چی شده؟؟؟ خدا کنه از خانواده اش نباشه

            خدا وکیلی دیشب دلم شور میزد حدیث کسا رو گذاشتم و براش کلی دعا کردم و گوشش که دادم خوابم برد خدایا ازت میخوام سالم باشه

            [ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۴ ] [ ۹:۱۶ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

            پنهانی دوستت دارم

            ‌‌
            خواهم که شب تاری شود
            پنهان بیایم پیش تو ...

            باید مثل اون زمانا که کشف حجاب بود زنها واقعا میترسیدن از پستو خونه هاشون دربیان و برن خونه اقوام یا بازار چون جرم بود و کلی مکافات بعدش باید به جون میخریدی یا اگه به خاطر 1 دست درازی که 1 امنیه بهت میکرد و 1 شهر به خاطرت میریخت بهم!!! برا ترس بدنام نشدن ترجیح میدادی تو پستو و کنج دنج خونه ات بمونی تا خداااااااااایی نکرده این همه اتفاق نیفته الانم مث همون موقع است دوست داشتن پسری برای دختر مث کشف حجاب اون سالهاست ننگه ،بد ،قبیحه،جلفه و در آخر زن شلخته یا دختر بی بند و بار بی آبرو بحساب میای

            پس کنج دنج خلوت خودم تو پستوی دلم نامت و صدا میزنم و دوستت دارم از صمیم قلبم



            دانلود آهنگ
            #مولانا

            [ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۴ ] [ ۸:۴۸ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

            دلتنگی اول صبح

              هادی من
            پاییز عزیزمان آمده است...

            #محمد_صالح_علاء‌
             

            [ چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۳ ] [ ۸:۱۰ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

            به یادت دارم گوش میدم hadi

            خودمو حبس کردم
            تلفن دیگر زنگ نزد
            فکر میکنم بهش عادت کردم
            من در قلبم زخمی دارم
            زود باش ، سخت نگیر ، خورشید طناز
            تو زوج قلب منی
            چرا درکم نمیکنی
            من برا عشق تو میمیرم ، عزیزم
            دیار دیار میمیرم
            چرا درکم نمیکنی

            Kendimi esir aldım
            Çalmadı yine telefonlar
            Alışırım sanmıştım
            Yüreğimde sancım var

            Gel etme nazlı güneş
            Sensin gönlüme eş
            Beni biraz anlasana
            Ölürüm aşkına yar
            Ölürüm diyar diyar
            Beni biraz anlasana

            #hadim # dr_h_r

            [ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۲ ] [ ۶:۷ ب.ظ ] [ nasim ] [ ]

            Je te garderai dans mes souvenirs

             

             

             


            Je te garderai dans mes souvenirs
            Aimes-tu me voir avant de mourir?
            Viens pour verser des pouls dans mon cœur comme un remède qui guérit les douleurs

            Viens apporter comme un vent zéphyr
            Toutes mes nostalgies tous mes souvenir
            Je te chercherai sentir ton odeur
            Où tu t'es caché parmi ces fleurs ?
            Je te retrouvrai dans la solitude
            Libre de la colère de la certitude
            Attaché ainsi à tes fortes racines
            Je sais pas comment t'arracher de terre
            Comment te porter dans mon jardin vert
            Laisse moi encore que je te déracine ?

               

               


              تو را در خاطراتم حفظ خواهم کرد
              دوس داری مرا قبل از مرگ ببینی؟
              بیا و در قلبم نبض بریز
              مانند دارویی که درد را درمان میکند

              مانند باد صبا بیا و بیاور
              تمام دلتنگی ها و خاطراتم را
              تو را میجویم تا بوی تو را استشمام میکنم
              کجا میان این گل ها پنهان شده ای؟
              تو را در تنهایی پیدا خواهم کرد
              که رها از خشم و اطمینانی
              اینچنین که به ریشه های محکمت چسبیده ای!
              نمیدانم چطور از خاک تو را جدا کنم!
              چطور تو را به باغچه ی سبزم ببرم!
              اجازه میدهی دوباره تو را از شاخه جدا کنم؟ .
              #شعر #غزل #ادبیات#زبان فرانسه

              [ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۲ ] [ ۴:۱ ب.ظ ] [ nasim ] [ ]

              پاییز مهربون

              ‌‌مثه آخرین روز شهریوره
              همه ترسم اینه بره بگذره
              دلم با نگاهش گلاویز شد
              چشاشو یه آن بست پاییز شد

              اولین روز مدرسه هاست و مهر ماه با کلی مهربونیش برگشت. باز شدن مدارس و به همه دانش آموزان تبریک میگم

              امروز تولد خواننده عزیز کشورمه (محمدرضا شجریان)

              زادروزتون مبارک استاد شجریان عزیز از خدا برای شما طول عمر و سلامتی خواستارم .

              امروز کاری

              آقای جمشیدی ارباب رجوع محترم دفتره هر موقع کاری داشته باشه از سر اطمینان میاد دفتر و منم کاراشو انجام میدم دیروز 1 تایپی داشت و براشون تایپ کردم احتیاج به ویرایش داشت و دیروز عصر آمد درب دفتر و زد چون غیر ساعت اداری بود نیومدن داخل قرار شد ساعت 7 من دفتر باشم که بتونم کارشون و انجام بدم و امروز ساعت 6:45 دفتر بودم که ایشون آمدن و کارشون و انجام دادم خداروشکر و رضایت و توی چشماشون میدیدم برام بهترین دعارو اول ماه و اول ساعت کاری کردن بهترین دعایی که شاید خیلی ها از گفتنش سهل انگاری میکنن وقتی کسی با ذوقی بهت بگه الهی عاقبت بخیر بشی قندی تو دلت آب میشه که این حال خوش و با چیزی عوض نمیکنی !!!!!!!!!خدایا شکرت

              #رضایت مشتری #مهرماه عزیز#استاد#زادروزتون دیر زی استاد#عاقبت بخیری

               

               


              [ دوشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۱ ] [ ۸:۱۷ ق.ظ ] [ nasim ] [ ]

              آخرین مطالب