با دلت حسرت همصحبتیام هست ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟
از خودم برایت بگویم؟
از خانه، از خیابان،
شهر، صدای پایِ ما، شب؟
از کجا برایت بگویم
عشق من!
جایی که تو نیستی، گفتن دارد؟
هر چقدر بیشتر میگذرد میفهمم برای این حجم از دلتنگی برنامه ریزی نکرده بودم، تسکینی کنار نگذاشته بودم، حسابش را نمیکردم این قدر بیشتر از توقع ام ظاهر شوم. به گمانم آدم از تنها چیزی که در خودش خبر ندارد همین است...
زور بازوی دوست داشتنش...
امروزم دوباره میراث جواب نه رو داد و باز با آرزوهای بلاتکلیف راهی خانه شده و زانوی غم بغل کرده که چه چاره جویم تا بتوانم زور بازوی دوست داشتن را به خودم بفهمانم .