دستانم بوی عشق میدهند
بوی انار و خرمالو...
آنقدر که کوچههای پاییز را
دست در دست خیالت قدم زدم!
بلاخره دل و زدم به دریا،کلی باهاش دردو دل کردم و گفتم ماجرا از چه قراره !!!!!!
نشست به گوش دادن حرفای من
وقتی براش تعریف میکردم که از کجا و از چه روزی بود که این بلا رو سرم آمده متعجب نگاهم میکرد ، با همون نگاهش که خندشو پنهون میکرد ولی من متوجه میشدم تا آخر حرفام بدون اینکه تو حرفم بپره و سوالی ازم بپرسه گوش میدادبا خودم گفتم :چه صبوره ؟چرا چیزی نمیگه ؟ مدام میزاره من حرف بزنم ؟یعنی دارم ماجرای ازبین رفتن شغل و آینده ئ و تحصیل خودم و دلهره و دلشوره این چند سال براش تعریف میکنم؟؟؟ اصلا سوالی تو ذهنش نیست ؟؟
تا اینکه حرفام تموم شد و لیوان آب رو میز و برداشتم که بخورم نزدیک دهنم بود که سکوتشو شکست و پرسید پس ماجرا از این قراره؟؟ منم جرعه اول آب و که خوردم و لیوان و از دهنم فاصله دادم و گفتم بله
چند دقیقه ای دوباره سکوت کرد و بلند شد رفت پشت میزش نشست و دست برد بین برگه های رو میزش به دستاش نگاه میکردم و تو دل خودم میگفتم راست گفتن کسایی که دستهای کشیده و ناخن های خوشکل دارن عجول نیستن و همیشه کم صحبت میکنن و باز دیدم پرسید ؟؟؟؟
+ چرا دوسش داری این کارو ادامه بدی ؟
- نمیدونم
+ خب یه دلیلی داره دیگه
- شاید، ولی واقعاً نمیدونم چرا !
-از اول دوس داشتم همه شهرها برم ببینم و بتونم خوب زندگی کنم خوب ببینم خوب درک کنم و کنار رشته ام به خدا نزدیک تر بشم
+ پس اصلن از کجا میدونی این شغل و دوسش داری ؟
موندم چی جواب بدم و اصلا چی بگم
فقط گفتم من از اول گفته بودم رشته ام رو دوس دارم و پیشرفت رو بهتر ولی یه سری اتفاقات سد شد و اما روزی میرسم به اون خواسته دلم هرچند پیر هر چند فرسوده حتی برای 1 مین ماندن در خانه کاهگلی با حوضی وسط حیاط خانه ام
مشاور کم سن و سالی بود!!!
ولی حرفاش تاثیرگذاشت
ساعت مشاوره تموم شد و منم از امروز شروع کردم تا خدا چی بخواد و چی پیش بیاد
الهی خیریت باشه
الهی به امید تو 1398/08/20ساعت 17:19
#خانه آرزوهام #بوم گردی