نسیم تنها

عاشقانه

khodesh nist valiiiiiiiiiii tamam adamaro sepordam

 

bara bargashtesh be salamat doaaaa

 

konan!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 15:36 توسط تنها| |

خسته اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام !!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 19:10 توسط تنها| |

نکته های کوچک زندگی:

" هیچ گاه "

به خاطر " هیچ کس "

دست از " ارزشهایت " نکش؛

چون ... زمانی که آن فرد از تو دست بکشد؛

تو می مانی و یک " منِ " بی ارزش ...!

 

 

ممکن است عاشق زیبایی کسی شوید، اما یادتان باشد که در نهایت مجبورید با سیرت او زندگی کنید نه صورت او .

صورت های خوب افول خواهند کرد،
اما سیرت خوب ، شما را برای همیشه زیبا نگاه می دارد.

 

 

جملات زیبا راز زندگی مشترک:

از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند :

شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؛

گفتند : ما متعلق به نسلی هستیم که ، وقتی چیزی خراب می شد؛

تعمیرش می کردیم نه تعویضش!

 

حسادت ممنوع!

خاموش کردن شمع فردی دیگر باعث نخواهد شد که شمع شما درخشانتر نور افشانی کند ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 4:19 توسط تنها| |

 

دل خسته....

 

 

برای این دل خسته

واسه تنهایی دستام

بیابرگرد یه کاری کن

بدون توچقدرتنهام

واسه این حال داغونم

واسه تقویم بی فردام

شده حتی دروغی

بگو میمونی تودنیام

بایک لبخندبی احساس

یاحتی بانگاه سرد

آرومم کن دوباره

یه کاری کن بیا برگرد

به من حرفی بزن که باز

تمام قلبم آشوبه

توکه حتی دروغاتم

واسه این حال من خوبه

برای این دل خسته

واسه تنهایی دستام

بیا برگرد یه کاری کن

بدون تو چقدرتنهام

واسه این حال داغونم

واسه تقویم بی فردام

شده حتی دروغی

بگومیمونی تودنیام

بایک لبخندبی احساس

یا حتی بانگاه سرد

آرومم کن دوباره

یه کاری کن بیا برگرد

به من حرفی بزن که باز

تمام قلبم آشوبه

توکه حتی دروغاتم

واسه این حال من خوبه

 

 

 یادته پیاده با هم ما میرفتیم زیر بارون

حالا میگذرونی انگارشب وروزات وتوبارون

وای چه روزای خوشی بود

یادته گذشته هارو؟؟؟

بایه لبخند خاک میکردیم ماتموم غصه هارو

حالا این روزا گذشته

سرتوروشونه هاشه

مثل من میمیره اونم

وقتی غصه داشته باشه

وقتی دلگیروخسته

سرمیزاره روی شونت

به اونم میگی عزیزم

توبالحن بچه گونت

یادته پیاده باهم مامیرفتیم زیربارون

حالامیگذرونی انگار شب وروزات توبارون

چه روزای خوشی بود

یادته گذشته هارو؟؟؟

بایه بوسه خاک میکردیم ماتموم غصه هارو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 23:22 توسط تنها| |

یه

    دنیا

          دلم

              گرفته

 

خوش به حال آسمون که هروقت دلش میگیره بی بهانه میباره

به کسی توجه نمیکنه ‌‌وازکسی خجالت نمیکشه

 می باره ومی باره آنقدرمی باره تا آبی شه آفتابی شه

کاش میشد مثل آسمون بود کاش میشد وقتی که دلت گرفت

آنقدر بباری تا بلاخره آفتابی شی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده....

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 3:53 توسط تنها| |

خیلی وقته میگذره از رفتنت ...

 رفتی ودورشدی باهرقدمت !!!

 مدتی میگذره ازنبودنت...

ببین چطورتوروازم ربودنت !!!

 بی وفابامن چه کردی

  منوباتنهای یام آواره کردی 

  بگوچی شدکه بی وفاشدی بامن ؟؟؟

 بگوچی شد اون خاطرات تو ومن ؟؟؟

  بگوچی شدازیاد تورفتم دیگه

 چطوری شددلدارتونیستم دیگه؟؟؟

                                                  بی وفا چه بی وفابودی بامن

                                               بی وفا بی وفا بی وفا بی وفا

یادآن روزای رفته 

 خاطرات پینه بسته

 چشای خیس من و

   دوباره بسته

 

                              بی وفابامن چه کردی

                            منوباتنهای یام آواره کردی !!!

                        بگوچی شد که بی وفاشدی بامن ؟؟؟ 

                       بگوچی شد این خاطرات تو ومن  ؟؟؟

                          بگوچی شد ازیادتو رفتم دیگه ؟؟؟

                      چطوری شد دلدارتونیستم دیگه ؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 12:3 توسط تنها| |

 

 

دلم راسپردم به بنگاه دنیا

 

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

 

و هر روز

 

برای دلم

 

مشتری آمد و رفت

 

و هی این و آن

 

سرسری آمد و رفت


ولی هیچ کس واقعا

 

اتاق دلم را تماشا نکرد

 

دلم قفل بود

 

کسی قفل قلب مرا وا نکرد


یکی گفت:

چرا این اتاق

 

پر از دود و آه است

 

یکی گفت:

 

چه دیوارهایش سیاه است

 

یکی گفت:

 

چرا نور اینجا کم است

 

و آن دیگری گفت:

 

و انگار هر آجرش

 

فقط از غم و غصه و ماتم است

 

و رفتند و بعدش

 

دلم ماند بی مشتری

 

و من تازه آن وقت گفتم:

 

خدایا تو قلب مرا می خری ؟


و فردای آن روز

 

خدا آمد و توی قلبم نشست

 

و در را به روی همه

 

پشت خود بست

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 1:33 توسط تنها| |

به افتخار داداش محمدم

 

 

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

 

 

دعایت می کنم با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

 

 

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

 

 

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

 

 

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

 

 

سلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهر

 

 

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

 

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آن فاصله داری

 

 

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

 

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

 

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

 

 

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

 

 

بخوانی خالق خود را

 

 

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

 

 

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

 

 

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

 

 

بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناست

 

 

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

 

 

گرد و خاک غم بروباند

 

 

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

 

 

دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

 

 

 و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

 

 

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

 

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

 

 

 بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

 

 

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

 

 

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

 

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

 

 

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

 

 

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی؟؟؟

 

 

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

 

 

آری، بگویی هیچ کس

 

 

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 0:55 توسط تنها| |

قلب زنان جهان را میچرخاند!!!

 

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود.

شش روز می گذشت ….


فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:

چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟


او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.


باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از

جایش بلند شد ناپدید شود.


قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا


قلب شکسته ، درمان کند.

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .


خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی…..


را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.


از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با


یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.


اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .


بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام.

 تصورش را هم نمی توانی بکنی

که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

 

فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟


خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی

 

زیادی مواد مصرف کرده اید.


خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.

فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،


تنهایی، سوگ و غرورش.


فرشته متاثر شد.

شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید

چون زن ها “واقعا” حیرت انگیزند.


زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.


همواره بچه ها را به دندان می کشند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.


بار زندگی را به دوش می کشند،


ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.


وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.


وقتی خوشحالند گریه می کنند..


و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.


وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.


بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی


دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.


در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.


در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،


با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.


آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند


چه قدر برایشان مهم هستید.

 

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد



زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و

بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،


آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

 

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

 

خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

 

فرشته پرسید:چه عیبی ؟

 

خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 2:39 توسط تنها| |

شیرین بچه خوابگاه ...

 

 

 

دوستی ساده ماغیرمعمولی شد...

نمیدونم آن روزتو وجودم چی شد...

نمی دونم چی شدکه وجودم لرزید...

دل من این حس و ازتو زودترفهمید...

توکه باشی پیشم دیگه چی کم دارم...

چه طریقی داره از تو دست بردارم...

بین ماکی بیشترعاشقه من یاتو...

هرچی شدازحالا همه چیزش باتو...

دیگه دست من نیست بستگی داره به تو...

بستگی داره که توتاکجا دوسم داری...

بستگی داره که توتا چه روزی بتونی...

عاشق من بمونی من وتنها نزاری...

دست من نبود اگه اینجوری پیش آمد...

می دونستم خوبی ولی نه تااین حد...

انگاری صدساله که تورومیشناسم...

واسه اینه  اینقدر روی تو حساسم...

منه احساساتی به تو عادت کردم...

هرجا باشم آخربه تو برمیگردم...

دیگه دست من نیست بستگی داره به تو...

بستگی داره به توکه توتاکجا دوسم داری...

بستگی داره به توتاچه روزی بتونی...

عاشق من بمونی ومن وتنها نزاری...

 

 

 

 

 

به افتخاربچه های سویت۳۰۶  هم اتاق های عزیزم

 

مخصوصاشیرین جونم

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 17:48 توسط تنها| |


Design By : Night Skin